آوای دل مریم

این پاییز برگ ریزان،

این باد خزان ،

آفتاب اندوهگین و من چشمانم گریان

با این درد گران چه کنم ای سایبان !

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط مریم اکبری نظرات ()

 تو را می اندیشم و لبخندی به لبت را

ناگه ژرفترین جای جهان

می اندیشمت

می خواهمت

می خوانمت .

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط مریم اکبری نظرات ()

تازگی ها آشنایان همه دورند، سایه ها نزدیک

قلموها خود را در رنگ مشکی می غلتانند و شب را می کشند

و تارهای عنکبوت در پنجره ی شب به هم می پیچند و بازی می کنند

و آنقدر بلند می شوندتا به نزدیکی آسمان می رسند

و چون صیادان بی رحم ستاره ها رامی کشند و می برند

تازگی ها درختان خشک می گویند  :

آشنا یان و سایه ها وتارهای عنکبوت شریک شدند

و سر آسمان آبی شرط می بندند.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٧ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط مریم اکبری نظرات ()

باز هم بگو مگو ها شروع شد !

باز هم عروسک ها در رویایشان فرو رفتند

و تمام دغدغه هایشان را در صندوقچه ی قلبشان گذاشتند و رهایشان کردند.

کاش ما هم مثل عروسک ها بودیم

و هر بگو مگویی که شروع می شد

چشم هایمان را می بستیم

و غرق در رویاهایمان می شدیم .

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٦ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط مریم اکبری نظرات ()

و خدا می داند

کوه از سنگ ، درخت از چوب

وما بچگان ساده ای هستیم،

که نگاه آسمان را به دل می سپاریم .

نوشته شده در شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط مریم اکبری نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت