این پاییز برگ ریزان، این باد خزان ، آفتاب اندوهگین و من چشمانم گریان با این درد گران چه کنم ای سایبان ! تو را می اندیشم و لبخندی به لبت را ناگه ژرفترین جای جهان می اندیشمت می خواهمت می خوانمت . تازگی ها آشنایان همه دورند، سایه ها نزدیک قلموها خود را در رنگ مشکی می غلتانند و شب را می کشند و تارهای عنکبوت در پنجره ی شب به هم می پیچند و بازی می کنند و آنقدر بلند می شوندتا به نزدیکی آسمان می رسند و چون صیادان بی رحم ستاره ها رامی کشند و می برند تازگی ها درختان خشک می گویند : آشنا یان و سایه ها وتارهای عنکبوت شریک شدند و سر آسمان آبی شرط می بندند. باز هم بگو مگو ها شروع شد ! باز هم عروسک ها در رویایشان فرو رفتند و تمام دغدغه هایشان را در صندوقچه ی قلبشان گذاشتند و رهایشان کردند. کاش ما هم مثل عروسک ها بودیم و هر بگو مگویی که شروع می شد چشم هایمان را می بستیم و غرق در رویاهایمان می شدیم .![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |










